تبليغاتX
پدرم؛درخت انجیر؛من

پدرم؛درخت انجیر؛من

MY FATHER,FIG TREE,ME

تنی خسته دلی شکسته

بال هایی به زنجیر بسته

روزگاری که به نظاره نشسته

تو، بهاری که به گل نشسته

من ، خزون سر شکسته

گل های رز زرد دسته دسته

قلمی که تو دستم شکسته

کاغذی که از سفیدی شده خسته

بازی با این دل خسته دیگه بسه

چشمای من هنوز به نظاره نشسته

تو باغچه دلم عشق تو مثل یه هسته

منتظره قطره اشکای من نشسته

اگه با اشکای من سر از خاک در میاری

تو زندگی من یه صفت پاک میاری

برات اشک میریزم قد یه دریا

تا تو قد بکشی بری تا ثریا

وقتی سر در آوردی از زیر خاک

خواستی بری تا بالاتر از افلاک

یادت نره یکی اینجا میمیره برات

صد سال تنهایی شو میریزه به پات

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت1:18توسط فراز فرامرزی | |

من و دل و تنهایی

درد عشقی کهنه که کشیده ام

بسته هایی زیاد سیگار که کشیده ام

نشسته ام رو به روی تنهایی

اتاق نشیمن پر شده از بیکاری

هوس کشیدن سیگاری

گم شدن میان حلقه های زیبایی

صدایی نخراشیده صورتی نتراشیده

کشیده ام بدن را تا بدین جا

خواهم روم بسوی نا کجا آبادی

کنم یاد روزهای جوانی

پرسم از خودم هی تو از کی اینجایی؟؟

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت21:17توسط فراز فرامرزی | |

وقت پرواز تو اون بالا

من نگاه میکنم از رو زمین

پر میکشی که دیگه پایین نیای

من همش تو فکرم که کی میای

میگی رفتن من بر گشت نداره

نگاه کردن تو از این پایین که فایده نداره

مثل خورشید که روز هست شب نیست

اونم یک هفته هست و یک ماه نیست

مثل اون که یه روز اومدو یه روز رفت

عشق هم یه روز اومدو یه روز رفت

بعد ۶ سال و ۶ماه و ۶ روز

هنوز دوسش دارم مثل روز اول هنوز

مثل شعر های خودم هزار باره

قلبم تو سینه شده پاره پاره

این روزا هر کس پی کاریه

اما تو نگاه من حسرت بیکاریه

یه آهه سرد که به جایی نرسید

یه مرغ عشق که تنهایی از قفس پرید

پشت میله های این قفس

میزنم خسته نفس نفس

کی راحت میشم از شر این قفس

اینم از تجربه زندگیه بی هم نفس!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت22:3توسط فراز فرامرزی | |

تو از پس چشمان پر از ابر

دنیایی سپید میبینی


من از پشت پنجره اتاقم


جز غبار غم نمیبینم


بگو دنیای بی می و معشوق چگونه است


بگو دنیای بدون فرهاد و مجنون چگونه است


بگو لیلی چه کرد بگو شیرین چه شد


چرا کام فرهاد به ناگه تلخ شد


این همه قصه و افسانه از عشق


دریغ و صد افسوس از تنهایی عاشق


شیرین و فرهاد که افسانه نیست


گذر از من و تو که راه چاره نیست


سیاهی شب را باید درید


با بالهای بسته باید پرید


در دیاری که کسی را نیست عهدی با کسی


دل نباید بست به عهد هر کسی


فرقی ندارد باید زد و رفت


دیگر از این شهر باید رفت


آنجا که جز ما غیری نباشد


اشکی به چشمی کاری نباشد


آنجا که شب هایش شب سپید است


در قلب مردم نور امید است


آنجا که شب هایش پر زه ستاره


یار عزیزم بیا دوباره


+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت16:6توسط فراز فرامرزی | |

اخلاقیات

امروز برای چندمین دفعه فیلم دختر همسایه رو دیدم.شاید اینم یه فیلم دبیرستانی

دیگه محسوب بشه.اما برای من نه!از چند سال پیش تا امروزهمیشه به خودم

میگم این دختر همسایه کی وارد زندگی من میشه؟تو این روزگار که زندگی

من تو نیکوتین و کافئین خلاصه شده حالا دیگه اونی که به مذهبی بودنش

ایمان داشتم هم میگه جای نیکوتین توی تستسترون سرمایه گذاری کنم؟

میگه صداقتت رو واسه خودت نگه دار!مثل بقیه باش.میگن روزعشاق

نزدیکه امروز فکر میکردم اصلا عشق کیلو چنده؟اونی که تو بقلم میگفت

دوستم داره یک ساعت بعد رو چت با یکی دیگه قرار داره!یک ماهه تو

نشستم نه جایی میرم نه خیلی میل دارم کسی رو ببینم.فقط فکر میکنم.

ب آدمای اطرافم.چی شده؟چه اتفاقی واسه اخلاقیات داره میفته؟اصلا این

اخلاقیات وجوده خارجی داره؟فقط یه چیز رو خوب فهمیدم اونم اینکه جامعه

غرب که به بی اخلاقی معروف شده از جامعه ما بیشتر به اخلاقیات اهمیت

داده.اگر نگاه کنیم می شه دید زیاد لازم نیست دقت کنیم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت23:34توسط فراز فرامرزی | |

مطلبی که خواهید خواند متن باز نویسی شده من از مقاله ای هست که به قلم 

برادرم فرزان فرامرزی نوشته شده بود.دلیل باز نویسی این بود که باید این متن

را برای خواندن در جمعی آماده میکردم که انصافا آمادگی شنیدن متن اصلی را

نداشت.با تشکر از برادرم به خاطر دادن اجازه اصلاح چیزی که نیازی به 

اصلاح نداشت!!!!!!!!!

هرزه اخلاقي يا اخلاق هرزگی، مسئله اين است

ميدونم كه تيتر نوشته يكم بي ادبيه ، اما از خود اون كار كه بد تر نيست ؟؟ تازه اصلا مسئله من سر اسمش نيست سر عملشه ؟؟ خيلي ها فكر ميكنن كه هرزه گي فقط و فقط اینه که ما میشناسیم دو تا آدم یه جای خلوت؟؟ اما من ميگم هرزه گي نسخه هاي مختلفي داره . اين روزا خيلي روزگار بدي شده ، مخصوصا بخاطر وضع خراب اقتصادي به هر دو طرف ، دختر و پسر ، داره فشار مياد اما اين وسط ، جدا از طبقه مرفه جامعه ، دخترا و پسرای عادی اطرافمون به شدت در حال رقابت هستند؟؟دوستان محترم لطفا بهشون بر نخوره ، تا آخرشو بشنوید بعد اگر دوست داشتيد ناراحت بشيد ، خب البته حقيقت هميشه تلخه !!
متاسفانه چون وضع اقتصادي خرابه ، دخترا ميگردن و مي گردن تا يه پسر خرپول پيدا كنن یا بر عکس پسرا این کار رو می کنن، بعد آويزونش ميشن تا اينكه طرف بياد و بگيردشون یا اینکه بگیرنش . گور باباي خوبي و عقل و اعتقاد ، پول را عشق است باقي همه چرت است !!
اما مسئله همين جا تموم نميشه از اونجايي كه هميشه دست بالاي دست بسيار است ، در حالي كه با پسر اولي یا دختر اولی دوست هستند يا به عبارتي به اولي آويزون هستن باقي گزينه ها را نيز از نظرشون دور نميكنن و اگر مورد پولدار تر و بهتري پيدا شد فورا ميپرن طرفه اون !!
حالا شما خودت بيا مقايشه كن يه هرزه تا وقتي پیش شماست فقط مال شماست چون از شما پول ميگره. و همینطور الی آخر.اما خيلي از دخترا یا پسرا همزمان پیش چند نفر هستند حالا اینکه چه می کنند، بماند براي بعد .....
شما خودت قاضي ، كدومشون اخلاقشون به هرزه ها ميخوره ؟ اون هرزه بد بختي كه داره براي يه لقمه نون حلال جون مي کنه یا اون دختر یا پسر جا نماز آبكشي كه با چند تا همزمان ميپره ؟؟؟ بنظر من كه تو اين مقايسه اون هرزه، فرشته است بخدا ....
لطفا جوش نيارين ، براي من هم قاطي نكنيد . خودتون ميدونيد كه راست ميگم اما گناهم اين كه رك ميگم ....  با كسي هم مسئله ندارم فقط خواهشن كسي را سركار نزاريد هم شما دخترا هم شما آقايون محترم . يه هرزه با همه هرزه گیش وقتي قرار ميزاه ماله شماست اما کسی که سرکارت میذاره چی؟پس خواهشا از هرزه ها تو معرفت كم نياريم.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت1:1توسط فراز فرامرزی | |

عاشق شدن بسه دیگه

 

آدما شدن خسته دیگه

 

افسانه مجنون و بی خیال

 

لیلی رفته دنبال آرزوهای محال

 

بخت من خیلی وقته تو خوابه

 

ذهن خستم فقط دنبال یه جوابه

 

جواب من که تو شعر نو نبود

 

سوال من که اون قدرها سخت نبود

 

بی جواب من و گذاشت و رفت

 

توی پیچ عاشقی پا گذاشت رفت

 

من موندم با یه کوله باره خاطره

 

زندگی با یه خاطره که نداره فایده

 

مثل یه عروسک تو دستای تو

 

شدم بازیچه حرف های تو

 

می خوام که این بازی تمام شه

 

خیاله باطله که دلم رها شه

 

من میرم یه جای دور

 

یه کنجه سوت و کور

 

تنهایی رو دوست ندارم

 

اما

 

دوستیه تنهایی رو طاقت ندارم

 

طاقت من که طاق شد

 

این شعر نوی منم خراب شد

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت15:39توسط فراز فرامرزی | |

/* /*]]-->*/ توی یه شهر نزدیک تو یه روزگار مثل همین روزگار یه آدم معمولی مثل من  و شما داشت زندگی میکرد.خیلی خوشبخت نبود اما آرام بود.اون همه شهرها  رو دنبال یه جای آرام واسه زندگی گشته بود.تا اینکه یک روز یه دختر وارد این شهر آرام شد.اون دو نفر خیلی زود با هم آشنا شدند.اما یک حقیقت تلخ روح شخصیت اصلی داستان ما رو می آزرد.دخترک دنبال بهترین کس برای خودش می گشت.حالا دو راه بیشتر وجود نداشت.یا باید از دخترک می گذشت و به  شهر آرام دیگری میرفت یا اینکه با او میماند تا دخترک بهترین خودش را انتخاب کند.انتخاب سختی بود.هر دو راه با درد همراه بود.هر روز بیشتر فکر میکرد اما کمتر نتیجه میگرفت.این داستان نا تمام می ماند.پایانی ندارد. این داستان ها هیچگاه پایانی ندارند.چرا؟این ها چرا هم ندارند.فقط قدرت تخیل تو را می خواهند تا تما مشان کنی

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت18:5توسط فراز فرامرزی | |

 

وقتی فالت در نمیاد 
وقتی توی ذهنت فکرای کج میاد
اون وقتی که عشق دیگه سراقت نمیاد
اون جایی که صدای فریاد نمیاد
هزار هزار سوال بی جواب میاد
قده سوالات تو چشمات اشک میاد
وقتی قلب شکستت به چشم نمیاد
تا جایی که جا داره فریاد میزنی
اما یه دست واسه کمکت نمیاد
میری تو کنج اتاقت اشکت درمیاد
اون شب هایی که خوابت نمیاد
وقتی میگردی دنبال یه نگاه آشنا
اما یه کوه خاطره یادت نمیاد
حالا حتی بد شانسی سراغت نمیاد
دیگه گرمای خورشید به کارت نمیاد
اون زمانی که شعر نو به یادت نمیاد
دفتر خاطرات رو باید بست
پا به خیابان شب گذاشت و رفت
باید بری به اون جایی که هیچ کس نرفت
باید دل به دریا زد و رفت
شاید اون جایی که هیچ کس نرفته
اون جایی که شب و روزش سپید مثل برفه
شاید اون جا اونی که هرگز نمیاد بیاد
شاید اونجا دلت به چشم بیاد

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت0:56توسط فراز فرامرزی | |

دلتنگ ایرانشهر

پر از گرما پر از خون

دلتنگ شیرازم

خاطرات تو نرود از یادم

دلتنگ کلاردشت

تو یه روز میشد یه دنیا رو گشت

دلتنگ گچساران

بچگی زیر باران

دلتنگ برازجان

شهر پدری هنوز هست جوان

دلتنگ ساری

خاطراتت هست چون باری

دلتنگ دوستانم

از دست رفت دل و ایمانم

دلتنگ یک عشق

دنیای درونم شده بسیار زشت

دلتنگ رنگ سیاهی

چشمانی منتظر تا که بیایی

دلتنگ رنگ آبی

هنوز منتظرم تا که بیایی

دلتنگ صدای دل ربایی

۱۰۰ سال تنهایی بس وقتست که بیایی

دلتنگ یک نگاه آشنا

آنگاه حرف آخر عشق سالهای وبا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:11توسط فراز فرامرزی | |