|
توهم بعد از هر خنده گریه میاد.بچه که بودم این و باور کرده بودم.اما وقتی پشت لبم سبز شد فهمیدم دروغه.خنده؛خنده بشتر میاره گریه بازم گریه.گریه واسه نمره پایین گریه واسه اسباب بازی گریه واسه سریال ساعت خوش گریه واسه....گریه واسه همه چیز گریه واسه هیچ چیز.وسط زندگیم تا الان نه خنده بوده نه گریه.گیج و منگ.تازه تازه فهمیدم چرا دخترا اینقدر جذابن واسم.فکر میکردم فهمیدم.اما بهم گفتن اشتباه میکنم.می گفتن تازه کمر به پایینت راه افتاده.اما الان میدونم که اونا نمی فهمیدن من می فهمیدم.اونا اشتباه می کردن.اما من وسط راه بودم نم شد مجادله کرد.وگرنه باز گیج و منگ بین خنده و گریه می موندم.این روزا بیشتر می خندم گریم نمیاد.خنده هم که خنده میاره و باز...میگن من الکی خوشم!ایراد نداره نمی دونن واسه چی می خندم.می خندم چون اونا نمی دونن اول مرغ بود یا تخمش یا اینکه اول خدا آدم ساخت یا انسان خدایی کرد.راستش منم نمیدونم!!اما فرقش زیاده که بدونی نمیدونی یا اینکه ندونی که نادونی.آدم تو دوران پناهندگی کلی فیلسوف میشه.آدمای جالبی میبینی.آدامای ناراضی.هم از خودشون هم از دیگرون.اما جالب اینکه دو نفره های ناراضی از هم جدا نمیشن چون نمی تونن اونایی هم که از خودشون ناراضی هستن که دوست ندارن تغییر کنن اینجوری راحت ترن.من بهشون می خندم.دوستم به دوست دخترش،مرده به زنش و برعکس خیانت می کنه.من بهشون می خندم.واسه همدیگه حرف در میارن و دلسوزی می کنن در اصطلاح غیبت می کنن.من بهشون می خندم.دروغ پشته دروغ ، مصلحتی و غیرش.من بهشون می خندمو خورد میشم.البته غیبت فازش بالاست اما خب منم یکمی ریشه مذهبی دارم هنوز حکم شرع هم که خیلی ناجوره پس بی خیالش میشم.خلاصه که پناهندگی دوران جالبیه حتما یه بار هم که شده امتحان کنید.در ضمن دلسوزی کار بدیه.چون آخرش یا دخالت کردی یا فضولی شانس بیاری به غیبت ختم نشه!اینجا سگ و گربه هم داره.روزا میان بیرون.از کسی هم نمی ترسن شاید چون آدامای اینجا دوستشون دارن.توس شهر من داستان جور دیگه ای بود.منم که واسه دلسوزی نمی نویسم.فقط دارم یه بغض چند ماه رو روی کاغذ بالا میارم پس اگه حالتو بد کرد زیاد تعجب نکن.این چند ماه عسل زیاد خوردم!نتیجه گیریه اخلاقی هم ندارم.چون شخصا اخلاق ندارم. ۱۷۶۹ ۲/۱/۲۰۱۰
تنی خسته دلی شکسته بال هایی به زنجیر بسته روزگاری که به نظاره نشسته تو، بهاری که به گل نشسته من ، خزون سر شکسته گل های رز زرد دسته دسته قلمی که تو دستم شکسته کاغذی که از سفیدی شده خسته بازی با این دل خسته دیگه بسه چشمای من هنوز به نظاره نشسته تو باغچه دلم عشق تو مثل یه هسته منتظره قطره اشکای من نشسته اگه با اشکای من سر از خاک در میاری تو زندگی من یه صفت پاک میاری برات اشک میریزم قد یه دریا تا تو قد بکشی بری تا ثریا وقتی سر در آوردی از زیر خاک خواستی بری تا بالاتر از افلاک یادت نره یکی اینجا میمیره برات صد سال تنهایی شو میریزه به پات
من و دل و تنهایی درد عشقی کهنه که کشیده ام بسته هایی زیاد سیگار که کشیده ام نشسته ام رو به روی تنهایی اتاق نشیمن پر شده از بیکاری هوس کشیدن سیگاری گم شدن میان حلقه های زیبایی صدایی نخراشیده صورتی نتراشیده کشیده ام بدن را تا بدین جا خواهم روم بسوی نا کجا آبادی کنم یاد روزهای جوانی پرسم از خودم هی تو از کی اینجایی؟؟
وقت پرواز تو اون بالا من نگاه میکنم از رو زمین پر میکشی که دیگه پایین نیای من همش تو فکرم که کی میای میگی رفتن من بر گشت نداره نگاه کردن تو از این پایین که فایده نداره مثل خورشید که روز هست شب نیست اونم یک هفته هست و یک ماه نیست مثل اون که یه روز اومدو یه روز رفت عشق هم یه روز اومدو یه روز رفت بعد ۶ سال
و ۶ماه و ۶ روز هنوز دوسش دارم مثل روز اول هنوز مثل شعر های خودم هزار باره قلبم تو سینه شده پاره پاره این روزا هر کس پی کاریه اما تو نگاه من حسرت بیکاریه یه آهه سرد که به جایی نرسید یه مرغ عشق که تنهایی از قفس پرید پشت میله های این قفس میزنم خسته نفس نفس کی راحت میشم از شر این قفس اینم از تجربه زندگیه بی هم نفس!
اخلاقیات امروز برای چندمین دفعه فیلم دختر همسایه رو دیدم.شاید اینم یه فیلم دبیرستانی دیگه محسوب بشه.اما برای من نه!از چند سال پیش تا امروزهمیشه به خودم میگم این دختر همسایه کی وارد زندگی من میشه؟تو این روزگار که زندگی من تو نیکوتین و کافئین خلاصه شده حالا دیگه اونی که به مذهبی بودنش ایمان داشتم هم میگه جای نیکوتین توی تستسترون سرمایه گذاری کنم؟ میگه صداقتت رو واسه خودت نگه دار!مثل بقیه باش.میگن روزعشاق نزدیکه امروز فکر میکردم اصلا عشق کیلو چنده؟اونی که تو بقلم میگفت دوستم داره یک ساعت بعد رو چت با یکی دیگه قرار داره!یک ماهه تو نشستم نه جایی میرم نه خیلی میل دارم کسی رو ببینم.فقط فکر میکنم. ب آدمای اطرافم.چی شده؟چه اتفاقی واسه اخلاقیات داره میفته؟اصلا این اخلاقیات وجوده خارجی داره؟فقط یه چیز رو خوب فهمیدم اونم اینکه جامعه غرب که به بی اخلاقی معروف شده از جامعه ما بیشتر به اخلاقیات اهمیت داده.اگر نگاه کنیم می شه دید زیاد لازم نیست دقت کنیم.
مطلبی که خواهید خواند
متن باز نویسی شده من از مقاله ای هست که به قلم برادرم فرزان فرامرزی نوشته شده بود.دلیل باز نویسی این بود که باید این متن را برای خواندن در جمعی آماده میکردم که انصافا آمادگی شنیدن متن اصلی را نداشت.با تشکر از برادرم به خاطر دادن اجازه اصلاح چیزی که نیازی به اصلاح نداشت!!!!!!!!!
هرزه اخلاقي يا اخلاق هرزگی، مسئله اين است
عاشق شدن بسه دیگه آدما شدن خسته دیگه افسانه مجنون و بی خیال لیلی رفته دنبال آرزوهای محال بخت من خیلی وقته تو خوابه ذهن خستم فقط دنبال یه جوابه جواب من که تو شعر نو نبود سوال من که اون قدرها سخت نبود بی جواب من و گذاشت و رفت توی پیچ عاشقی پا گذاشت رفت من موندم با یه کوله باره خاطره زندگی با یه خاطره که نداره فایده مثل یه عروسک تو دستای تو شدم بازیچه حرف های تو می خوام که این بازی تمام شه خیاله باطله که دلم رها شه من میرم یه جای دور یه کنجه سوت و کور تنهایی رو دوست ندارم اما دوستیه تنهایی رو طاقت ندارم طاقت من که طاق شد این شعر نوی منم خراب شد
/*
/*]]-->*/
توی یه شهر نزدیک تو یه روزگار مثل همین روزگار یه آدم معمولی مثل من
و شما داشت زندگی میکرد.خیلی خوشبخت نبود اما آرام بود.اون همه شهرها
رو دنبال یه جای آرام واسه زندگی گشته بود.تا اینکه یک روز یه دختر وارد
این شهر آرام شد.اون دو نفر خیلی زود با هم آشنا شدند.اما یک حقیقت تلخ روح
شخصیت اصلی داستان ما رو می آزرد.دخترک دنبال بهترین کس برای خودش
می گشت.حالا دو راه بیشتر وجود نداشت.یا باید از دخترک می گذشت و به
شهر آرام دیگری میرفت یا اینکه با او میماند تا دخترک بهترین خودش را
انتخاب کند.انتخاب سختی بود.هر دو راه با درد همراه بود.هر روز بیشتر
فکر میکرد اما کمتر نتیجه میگرفت.این داستان نا تمام می ماند.پایانی ندارد.
این داستان ها هیچگاه پایانی ندارند.چرا؟این ها چرا هم ندارند.فقط قدرت تخیل
تو را می خواهند تا تما مشان کنی
وقتی فالت در نمیاد
|
About
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
AZADİ BAYAN |